بخشی از بیانات مقام معظم رهبری در تاریخ ۲۲/۰۹/۱۳۸۸
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
ميخواهيم عرض بكنيم تبليغ بايد جريان ساز باشد، تبليغ بايد گفتمان ساز باشد، تبليغ بايد فضا ايجاد
كند؛ گفتمان ايجاد كند. گفتمان يعنى يك مفهوم و يك معرفت همهگير بشود در برههاى از زمان در
يك جامعه. آنوقت، اين ميشود گفتمان جامعه. اين، با كارهاى جدا جداى برنامهريزى نشده، حاصل
نخواهد شد؛ اين كار احتياج دارد به برنامهريزى و كارِ فعال و مثل دميدن پيوستهى در وسيلهى
فشارى است كه ميتواند آب يا مايهى حيات يا هوا را به نقاط مختلفى كه مورد نظر است، برساند.
بايد دائم با اين دم دميد، تا اين اشتعال هميشه باقى بماند. اين كار هيچ نبايد متوقف بشود و به
برنامهريزى احتياج دارد.
اين گفتمان سازى براى چيست؟ براى اين است كه انديشهى دينى، معرفت دينى در مخاطبان، در
مردم، رشد پيدا كند. انديشهى دينى كه رشد پيدا كرد، وقتى همراه با احساس مسئوليت باشد و
تعهد باشد، عمل به وجود مىآورد و همان چيزى ميشود كه پيغمبران دنبال آن بودند. فرهنگ
صحيح، معرفت صحيح، در مواردى بيدارباش، در مواردى هشدار؛ اينها كاركردهاى تبليغ است؛
آثار و نتائجى است كه بر تبليغ مترتب ميشود.
مهمترين برههاى و زمان و مكانى كه تبليغ، آنجا معنا ميدهد، جائى است كه فتنه وجود داشته
باشد. بيشترين زحمت در صدر اسلام و در زمان پيغمبر، زحمات مربوط به منافقين بود. بعد از
پيغمبر، در زمان اميرالمؤمنين زحماتى بود كه از درگيرى و چالش حكومت اسلامى با افرادى
كه مدعى اسلام بودند، به وجود مىآمد. بعد هم همين جور؛ در دوران ائمه (عليهمالسّلام) هم
همين جور؛ دوران غبارآلودگى فضا. والّا آن وقتى كه جنگ بدر هست، كار، دشوار نيست؛ آن
وقتى كه در ميدانهاى نبرد حاضر ميشوند، با دشمنانى كه مشخص است اين دشمن چه ميگويد،
كار دشوار نيست. آن وقتى مسئله مشكل است كه اميرالمؤمنين در مقابل كسانى واقع ميشود كه
اينها مدعى اسلامند و معتقد به اسلام هم هستند؛ اينجور نبود كه معتقد به اسلام هم نباشند، از
اسلام برگشته باشند؛ نه، معتقدند به اسلام، راه را غلط ميروند، هواهاى نفسانى كار دستشان
ميدهد. اين، مشكلترين وضع است كه افراد را به شبهه مىاندازد؛ به طورى كه امثال
عبداللَّهبنمسعود مىآيند خدمت حضرت، ميگويند «انّا قد شككنا فى هذا القتال»! چرا بايد شك
كنند؟ اين شك خواص، پايهى حركت صحيح جامعهى اسلامى را مثل موريانه ميجود. اينى كه
خواص در حقايق روشن ترديد پيدا كنند و شك پيدا كنند، اساس كارها را مشكل ميكند. مشكل كار
اميرالمؤمنين، اين است. امروز هم همين است. امروز در سطح دنيا كه نگاه كنيد، همين جور
است؛ در سطح داخل جامعهى خودمان كه نگاه كنيد، همين جور است. تبيين لازم است.
در سطح بينالمللى، امروز دشمنان از همهى ابزارها دارند استفاده ميكنند براى مشوب كردن
اذهان عمومى آحاد بشر - ملتها - خواصشان و عوامشان؛ تا هر جا دستشان برسد. دارند براى
اين تلاش مي كنند.
به امام اهانت بشود، به عكس امام اهانت بشود. اين، كار كمى نيست؛ كار كوچكى نيست. دشمنان
از اين كار خيلى خوشحال شدند. فقط خوشحالى نيست، تحليل هم ميكنند. بر اساس آن تحليل،
تصميم ميگيرند؛ بر اساس آن تصميم، عمل ميكنند؛ تشويق ميشوند عليه مصالح ملى، عليه ملت
ايران. اينجا آن چيزى كه مشكل را ايجاد ميكند، همان فريب، همان غبارآلودگى فضا و همان
چيزى است كه در بيان اميرالمؤمنين(عليه الصّلاة و السّلام) هست: «و لكن يؤخذ من هذا ضغث
و من هذا ضغث فيمزجان فهنالك يستولى الشّيطان على اوليائه»؛(1) يك كلمهى حق را با يك
كلمهى باطل مخلوط ميكنند، حق بر اولياء حق مشتبه ميشود. اينجاست كه روشنگرى، شاخص
معيّن كردن، مايز معيّن كردن، معنا پيدا ميكند.
بدانيد كه اين آيهى مباركه: «فامّا الزّبد فيذهب جفاء و امّا ما ينفع النّاس فيمكث فى الارض»،(2)
امروز مصداق تام و تمامى در زمان شما دارد و اين را شما خواهيد ديد. به فضل الهى خواهيد
ديد كه «و امّا ما ينفع النّاس فيمكث فى الارض»، اين بناى استوار كه هندسهى آن الهى است،
بناى آن هم با دست يك مرد الهى است، بقاء آن هم با ارادهى اين ملت عظيم و با ايمان اين ملت
عظيم است، استوار خواهد ماند و انشاءاللَّه اين درخت روزبهروز ريشهدارتر خواهد شد و
خواهيد ديد كه اين مخالفان، اين كسانى كه با اين بنا، با اين حق و حقيقت مخالفت ميكنند، «فيذهب
جفاء»؛ اينها در مقابل چشم شما انشاءاللَّه نابود خواهند بود.
اميدواريم خداوند متعال قلب مقدس ولىعصر را نسبت به همهى ما مهربان بفرمايد و دعاى آن
حضرت را شامل حال ما بفرمايد و ارواح طيبهى شهدا و روح امام بزرگوار را انشاءاللَّه از ما
راضى كند.
والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته
-----------------------
1- نهج البلاغه، خطبهى 50؛ «و همواره پارهاى از حق و پارهاى از باطل را در هم مىآميزند و در چنين حالى شيطان بر ياران خود مسلط ميشود»
2- رعد: 17؛ « ... اما كف بيرون افتاده از ميان ميرود، ولى آنچه به مردم سود ميرساند، در زمين [باقى] ميماند...»
بخشی از بیانات مقام معظم رهبری در تاریخ ۲۷/۰۶/۱۳۷۰
بسماللَّهالرّحمنالرّحيم
به خود نپردازيم، خود را محور قرار ندهيم، هدف را خدا بدانيم، از قالب زندگى مادّى خارج
بشويم، دنبال وظيفه برويم و ببينيم آن چيست و به چيز ديگرى كار نداشته باشيم، همواره در هر
مرحلهيى جستجو كنيم و رضاى خدا را بر حسب حجت شرعى كشف كنيم و برطبق آن عمل
نماييم. اينها همان قواعد حكمتآموزى است كه براى پيروزى انسان در مبارزهى دايميش در اين
عالم وضع شده است؛ خيال نكنيد اينها چيزهايى است كه با اهداف انسان بىارتباط است. وقتى
مىگويند من و شما در تلاشهايمان بايد خود را محور قرار ندهيم، معنايش اين است كه اين قضيه
مستقيم به وصول ما به هدفهاى الهى ارتباط دارد. در خلوت و در تأملات نفسانى، روى اين
قضيه قدرى فكر كنيد.
هرجا خاطرهى خوش پيروزى هست، اين چيزهاست. هرجا خاطرهى تلخ و گزندهى ناكامى هست
- آن ناكامى هرچه هست؛ يا شكست است، يا عدمالفتح است، يا دادن تلفات زياد است - آنجايى
است كه پاى يكى از اين چيزها يا چند تايش لنگيده است. اگر كاوش كنيم، پيدا مىكنيم.
گاهى عمل يك فرد، روى يك مجموعه اثر مىگذارد. گاهى خطاى يك سنگربان، يك صف را از
هم مىپاشد. اگر اينطور دقيق در خط مطالب برويد، تفسير الهى حوادث از فتح و شكست به
دست خواهد آمد. اين مراحل را شما پشت سر گذاشتهايد.
جنگ تمام شده است. دوران بعد از جنگ، با حضور مبارك قائد و امام و معلم و مرشد و
دردآشناى يكايك عناصر مؤمن به اين راه تا مدتى طى شده، بعد هم حوادث بعدى بوده و تا امروز
ادامه داشته است. ما الان كجاى كاريم؟ وسط كار.
فراموش نشود كه ما سيرى را از اول شروع كردهايم و به دنبال هدفهايى حركت مىكنيم. هميشه
را شب عمليات بدانيد. هميشه از بارگاه لطف الهى، انتظار كمك و لطف داشته باشيد، و هميشه از
شكست بترسيد. بعضى از شكستها، پُرسر و صدا و همراه با هياهوست؛ بعضيها نه، بىخبر بر
انسان و بر يك جامعه و بر يك جبهه وارد مىشود؛ بعد انسان خبرش را مىفهمد و خودش
درمىيابد كه اينطور شكست ها خطرناك است.
اگر خداى متعال اراده بفرمايد، ما صحنهها و مراحل گوناگون خواهيم ديد. ما در آينده بايد شاهد
چيزهاى بزرگ باشيم. تاريخ دارد عوض مىشود. يكى از پيچ هاى مهم حركت تاريخ، در زمان
من و شما دارد طى مىشود. پيچ هاى تاريخ، در طول سالهاى متمادى طى مىشود. گاهى عمر
يك نسل يا دو نسل، در تاريخ يك لحظه است. ما در يكى از همان پيچ هاى عمده و در يكى از
همان نقاط عطفيم.
امروز به دوران نبىّاكرم (صلّىاللَّه عليه و آله و سلّم) نگاه كنيد؛ از دور، پيچ را مىشود ديد. از
نزديك در حين حركت، هيچكس ملتفت نيست كه چه كارى دارد انجام مىگيرد؛ مگر هوشمندان.
از اينجا شما مىفهميد كه بشريت در دوران صدر اسلام، مشغول چگونه حركتى بود و چه كار
مىكرد. نه اينكه بخواهم دوران نورانى نبىّاكرم را با دورههاى ديگر مقايسه كنم، اما آنچنان
كارى را امروز داريم انجام مىدهيم؛ يا بهتر بگويم، امروز دنيا در حال آنچنان تحولى است كه
آن روز بود؛ آن روز هم كسى باور نمىكرد.
شما خيال مىكنيد قدرتهايى كه آن روز بر دنيا مسلط بودند، كمتر از قدرت استكبارى امريكاى
امروز احساس قدرت مىكردند؛ نه، آنها هم همينطور احساس قدرت مىكردند. ببينيد با پيامبران
چگونه حرف مىزدند. ببينيد برخورد تمدنها با كسانى كه برخلاف هوی و هوسهاى آنها حرف
مىزدند، چهقدر تحقيرآميز بود.
به اين ماجراى سه نفر پيامبرى كه به شهر «انطاكيه» مبعوث شدند، توجه كنيد؛ «و اضرب لهم
مثلا اصحاب القرية اذ جائها المرسلون. اذ ارسلنا اليهم اثنين فكذّبوهما فعززنا بثالث فقالوا انّا اليكم
مرسلون»(1). اين سه پيامبر، به سردمداران يك تمدن گفتند كه ما هدفى داريم، پيامى داريم و
آمدهايم با شما حرف بزنيم. مسأله، مسألهى كوهنشينى و سنگتراشى نيست؛ مسألهى تمدن
امپراتورى كذايى روم با آن جاه و جلال و با آن آثار عظيم تاريخى است. اين «انّا اليكم
مرسلون»، در بيان قرآنكه مبنى بر ايجاز است، يك كلمه است. پیامبران يك كلمه گفتند كه ما به
سوى شما فرستاده شدهايم. اينطور نبوده كه همهى مردم «انطاكيه» را يكجا جمع كردند و اين
سه نفر رفتند سخنرانى كردند و گفتند: «انّا اليكم مرسلون»؛ نه، «انّا اليكم مرسلون»،
همانطورى گفته شد كه امام در طول اين ده سال به دنيا گفت. امام همين را مىگفت ديگر؛ «انّا
اليكم مرسلون». اى بشر غافل! اى انسان اسير دست چند فاميل سياسى و صنعتى عالم! اى
ملتهاى تحقيرشده! ما آمدهايم شما را نجات بدهيم، ما آمدهايم با شما حرف بزنيم. امام ده سال اين
را مىگفت؛ «انّا اليكم مرسلون». شايد آن پيامبران هم در طول مدتى اين حرف را زدند.
«قالوا ما انتم الّا بشر مثلنا و ما انزل الرّحمن من شىء ان انتم الّا تكذبون»(2). از طرف مقابل،
تكذيب و تحقير: نه آقا، شما چه مىگوييد؟ شما چه حرف تازهيى براى بشريت داريد؟ شما هم مثل
بقيهى مردميد؛ اسلامِ مخصوص خودتان را آوردهايد و حرف مخصوص خودتان را مىزنيد؛
همين لحنى كه سردمداران مادّيگرى مظلم و منحوس دنيا، با انقلاب و با امام و با داعيان حق و
پرچمداران حق، حرف زدند و امروز حرف مىزنند.
«قالوا ما انتم الّا بشر مثلنا و ما انزل الرّحمن من شىء ان انتم الّا تكذبون. قالوا ربّنا يعلم انّا اليكم
لمرسلون. و ما علينا الّا البلاغ المبين»(3). حملهى مجدد، از طرف پيامبران است: نه، مقدسات
را به شهادت مىگيريم كه ما به خير شما حرف مىزنيم. ما فرستادهايم، ما رسالت داريم، ما با
شما حرف داريم. به وجدانتان مراجعه كنيد، به اديانتان مراجعه كنيد، به انديشمندان پاك نهادتان -
اگر داريد - مراجعه كنيد. ما مىخواهيم حرفمان را به شما برسانيم - «البلاغ المبين» نمىخواهيم
به دست خودمان در هر نقطهيى، خشتى را از اينرو به آن رو برگردانيم. ما مىخواهيم انگيزش
را در شما به وجود بياوريم؛ صادر كردن انديشه و فكر و انقلاب و فرهنگ؛ همانى كه بيش از
همه چيز دشمن از آن خائف است.
تا صحبت بلاغ مبين در ميان مىآيد، طرف مقابل جبههاش خشنتر مىشود. اينجا ديگر صحبت
تحقير نيست؛ «قالوا انّا تطيّرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنّكم و ليمسّنّكم منّا عذاب اليم»(4) اينجا
ديگر صحبت اين نيست كه در تبليغات خود لبخند تمسخر بزنند و بگويند حرف نو آوردند، لكن
مبانى كهنه را ترويج مىكنند؛ نخير، صفبندى است. او مىگويد شماها براى بشريت مضريد؛ او
كه خودش بزرگترين ضربه را به حيات انسان زده است! مىگويد اگر شما از اين رسالت و از
اين حرف دست برنداريد، تهديد مىشويد؛ «ليمسّنّكم منّا عذاب اليم». آنوقت اينجاست كه پيامبر
در مقابلهى با اين روش، باز به يك ضربهى متقابل مضاعف دست مىزند؛ «قالوا طائركم معكم
أئن ذكّرتم بل انتم قوم مسرفون»(5)
اين حادثه هميشه بوده، امروز هم هست. آن روز هم دنيا و دنياداران در مقابل حركت پيامبر، با
چهرهى خشن و سرد و با كمال خشونت رفتار مىكردند؛ مخصوص امروز نيست؛ اما در همهى
موارد هم آن جبههيى كه در نهايت عقبنشينى كرده، همان جبههى متكبر و مستكبر بوده است.
اين جاست كه تاريخ روزبهروز تكامل پيدا كرده است. تفسير الهى تاريخ، اين است. تكامل تاريخ،
يعنى اين.
اين ماركسيستهاى غافل و بيچاره كه چوب كجفهمي های خودشان راخوردند، اينها تكامل را
«پيچيدگى» معنا مىكردند. جامعهى متكامل، يعنى جامعهى پيچيده! هرچه جامعه پيچيدهتر باشد،
از لحاظ ارتباطات اجتماعى و اقتصادى و بعد هم تكنولوژى، متكاملتر است! معناى تكامل اين
نيست. تكامل، يعنى مفاهيم عالى را بهتر درك كردن، تخلق به اخلاق عالى را بيشتر پيدا كردن، و
يك قدم به سوى يك معرفت صحيح جلو رفت. به اين ترتيب، بشريت قدمبهقدم جلو آمده، تا به
دوران نبوت خاتم رسيده؛ و امروز هم همان حركت به سمت پيش ادامه دارد.
مگر مىشود دنيا در همين جهالت باقى بماند؟ مگر ممكن است كه اكثريت قاطع بشر، دستخوش
هوسهاى خباثتآميز و همراه با برندهترين ابزارهاى بشرى در خدمت قلدرهاى روزگار باشد؟ اين
نقطهى عطف است، و ما پيش خواهيم رفت؛ البته شرط هم دارد....
نكتهى اساسى آن است كه اين مواجهه و مقابله در جناح حق، به پايدارى و هوشيارى و مقاومت
و همان از منيت خارج شدنى كه امام هميشه مىگفتند، احتياج دارد. بايد مجموعهى قابل توجهى
از انسانها در جامعهى انقلابى و حق باشد، كه اين زر و زيورهاى دنيوى برايش ارزشى نداشته
باشد. اگر ما اين مجموعه را داشته باشيم، با تحمل مشاق، پيشرفت قطعى است.
مشاقى كه انسان به قيمت ترقى بشريت به يك قدم بالاتر مىخواهد آن را تحمل بكند، با ارزش
است؛ همان هدفى كه به خاطرش حسينبنعلى(عليهالسّلام) به شهادت مىرسد؛ ديگر از اينكه
بالاتر نيست. آن همه امام حسين رنج كشيد. مگر امام حسين نمىتوانست در خانهى خودش
بنشيند؟
معنويت، راز و نياز با خدا، ارتباط دلها با خداى متعال، هدف را خدا قرار دادن، فريب ظواهر
را نخوردن، دلبستگى به زر و زيور دنيا و زخارف دنيا پيدا نكردن، اينهاست كه يك مجموعهى
مؤمن و يك فئهى مؤمنه را به وجود مىآورد؛ آن وقت «كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة باذن
اللَّه»(6). كم هم كه باشيد، با داشتن آن جنبهى معنوى، زيادها را در مقابل خودتان مجبور به
هزيمت مىكنيد.
اين وصيتنامههايى كه امام مىفرمودند بخوانيد، من به اين توصيهى ايشان خيلى عمل كردهام.
هرچه از وصيتنامههاى همين بچهها به دستم رسيده - يك فتوكپى، يك جزوه - غالباً من اينها را
خواندهام؛ چيزهاى عجيبى است. ماها واقعاً از اين وصيتنامهها درس مىگيريم. اينجا معلوم
مىشود كه درس و علم و علم الهى، بيش از آنچه كه به ظواهر و قالبهاى رسمى وابسته باشد، به
حكمت معنوى - كه ناشى از نورانيت الهى است- وابسته است. آن جوان خطش هم بزور خوانده
مىشود، اما هر كلمهاش براى من و امثال من، يك درس و يك راهگشاست و من خودم خيلى
استفاده كردهام.
در بسيارى از موارد، به پدر و مادرشان مىنوشتند كه ما از اينجا دل نمىكَنيم؛ اينجا بهشت
است و زندگى اينجاست. مثلاً در جواب اينكه مادرش نوشته بود پسرم! زودتر بيا، يا به ما خبر
بده، مىگويد اصلاً آنجا زندگى نيست؛ زندگى اينجاست. اين همان معنويت بود. وقتى معنويت
هست، دلها مجذوب آن مىشود. وقتى دلها مجذوب شد، نيروها به دنبال دلها و ارادهها حركت
مىكند. وقتى اينطور شد، بزرگترين قدرتها نمىتوانند يك ملت را شكست بدهند. برادران! اين
واقعيت در ايران اتفاق افتاد؛ بزرگترين قدرتهاى دنيا نتوانستند ايران را شكست بدهند.
دوران دشوار هر انقلابى، آن دورانى است كه حق و باطل در آن ممزوج بشود. ببينيد
اميرالمؤمنين از اين مىنالد: «ولكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان فهنا لك
يستولى الشّيطان على اوليائه»(7). در دوران پيامبر، اينطورى نبود. در دوران پيامبر، صفوف،
صفوف صريح و روشنى بود. آن طرف، كفار و مشركان و اهل مكه بودند؛ كسانى بودند كه
يكىيكى مهاجرين از اينها خاطره داشتند: او من را در فلان تاريخ زد، او من را زندانى كرد، او
اموال من را غارت كرد؛ بنابراين شبههيى نبود. يهود بودند؛ توطئهگرانى كه همهى اهل مدينه -
از مهاجر و انصار - با توطئههاى آنها آشنا بودند. جنگ بنىقريظه اتفاق افتاد، پيامبر دستور داد
عدهى كثيرى آدم را سر بريدند؛ خم به ابروى كسى نيامد و هيچكس نگفت چرا؛ چون صحنه،
صحنهى روشنى بود؛ غبارى در صحنه نبود. اينطور جايى، جنگ آسان است؛ حفظ ايمان هم
آسان است. اما در دوران اميرالمؤمنين، چه كسانى در مقابل على(ع) قرار گرفتند؟ خيال مىكنيد
شوخى است؟ خيال مىكنيد آسان بود كه «عبداللَّهبنمسعود»، صحابى به اين بزرگى - بنا به نقل
عدهيى - جزو پابندهاى به ولايت اميرالمؤمنين نماند و جزو منحرفان به حساب آمد؟ همين
«ربيعبنخثيم» و آنهايى كه در جنگ صفين آمدند گفتند ما از اين قتال ناراحتيم، اجازه بده به
مرزها برويم و در جنگ وارد نشويم، در روايت دارد كه «من اصحاب عبداللَّهبنمسعود»(8)!
اينجاست كه قضيه سخت است.
وقتى غبار غليظتر مىگردد، مىشود دوران امام حسن؛ و شما مىبينيد كه چه اتفاقى افتاد. باز در
دوران اميرالمؤمنين، قدرى غبار رقيقتر بود؛ كسانى مثل عمار ياسر - آن افشاگر بزرگ دستگاه
اميرالمؤمنين - بودند. هرجا حادثهيى اتفاق مىافتاد، عمار ياسر و بزرگانى از صحابهى پيامبر
بودند كه مىرفتند حرف مىزدند، توجيه مىكردند و لااقل براى عدهيى غبارها زدوده مىشد؛ اما
در دوران امام حسن، همان هم نبود. در دوران شبهه و در دوران جنگ با كافر غيرصريح،
جنگ با كسانى كه مىتوانند شعارها را بر هدفهاى خودشان منطبق كنند، بسيار بسيار دشوار
است؛ بايد هوشيار بود.
البته بحمداللَّه ما هنوز در چنان دورانى نيستيم. هنوز صفوف روشن است؛ هنوز خيلى از اصول
و حقايق، واضح و نمايان است؛ اما مطمئن نباشيد كه هميشه اينگونه خواهد بود. شما بايد آگاه
باشيد. شما بايد چشم بصيرت داشته باشيد. شما بايد بدانيد بازويتان در اختيار خداست يا نه. اين،
بصيرت مىخواهد؛ اين را دست كم نگيريد.
من يك وقت در دوران زندگى تقريباً پنجسالهى حكومت اميرالمؤمنين (عليه الصّلاة و السّلام) و
آنچه كه پيش آمد، مطالعات وسيعى داشتم. آنچه من توانستم به عنوان جمعبندى به دست بياورم،
اين است كه «تحليل سياسى» ضعيف بود. البته در درجهى بعد، عوامل ديگرى هم بود؛ اما
مهمترين مسأله اين بود. والّا خيلى از مردم هنوز مؤمن بودند؛ اما مؤمنانه در پاى هودج
امالمؤمنين در مقابل على(عليهالسّلام) جنگيدند و كشته شدند. بنابراين، تحليل غلط بود.
موضع خود را شناختن و در آن قرار گرفتن، هوشيارى سياسى، شم سياسى و قدرت تحليل
سياسى - البته به دور از ورود در دستهبنديهاى سياسى - خودش يكى از آن خطوط ظريفى است
كه من در پيام هم به شما عرض كردم؛ امام هم كه مكرر در مكرر فرموده بودند...
بههرحال، همه بايد آماده باشيد. در هرجايى كه هستيد، بايد آمادهى خدمتگزارى باشيد؛ «و منهم
من ينتظر»(9). «ينتظر» يعنى چه؟ يعنى منتظر مردنند؟ نه، يعنى منتظر انجام وظيفهاند؛ كجا
وظيفه آنها را صدا خواهد زد، تا آنجا حاضر باشند. ما بايد منتظر انجام وظيفه باشيم. هرچه كه
تكليف الهى ما ايجاب كرد، بخواهيم آن را انجام بدهيم. اين، ما را پيروز خواهد كرد و به موفقيت
بزرگ خواهد رساند.
---------------------------------------------
1- يس: 13 و 14
2- يس: 15
3- يس: 15 و 16 و 17
4- يس: 18
5- يس: 19
6- بقره: 249
7- نهجالبلاغه، خطبهى 50
8- بحارالانوار، ج 32، ص406
9- احزاب23
آخرین دعای امام حسین(ع) در عاشورا این بود:
«فاجعل لنا من "امرنا" فرجا و مخرجا برحمتک یا ارحم راحمین.»
چقدر در تحقق دعای مولا که هدف اصلی قیامش بود سعی می کنیم؟
امرنا: امر ظهور و حکومت حقه اهل بیت علیهم السلام
عاشورا پایان یک ماجرا نیست، آغاز یک مسیر است.
امام حسین(ع) در سال ۶۰ هجری در بین کاروانیان خود به صراحت شهادت خود و
یاورانشان را مطرح می کنند ولی بعد از آن نگاه اصحابشان را به سوی زمان ظهور امام
زمان(عج) معطوف می کنند. گویا امام (ع) می فرمایند: ای کاروانیان من، ای کسانی که
توفیق همراهی با ما دارید، بیائید آنگونه که مورد خواست و رضایت خداوند است و برنامه
از پیش تعیین شده الهی ایجاب می کند در این زمان در سرزمین کربلا به شهادت برسیم، ولی
بدانید که این پایان راه نیست. من و شما به دنیا باز خواهیم گشت. اصل و ثمره برنامه
خداوندی در آن زمان به ظهور خواهد رسید. زمانی که بار دیگر لشکر حق به فرماندهی امام
(ع) در مقابل لشکر باطل به فرماندهی ابلیس(لعنه الله علیه) صف آرایی می کنند و آنجاست
که « و یحق الله الحق بکلماته» و آن زمان است که« هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دین
الحق لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون» پس ای شیعیان من اگر می خواهید
برداشتی جامع و کاربردی از عاشورا داشته باشید بهتر است از عاشورا تا ظهور، از کربلا تا
ملک عظیم اهل بیت (ع) را با هم و در یک خط و مسیر نگاه کرده، بررسی و تعمق نموده و
بهره و ثمره لازم و مطلوب را از آن برگیرید.
بله، اگر با این منظر که کاروان حسینی (ع) الگوی حرکت به سوی ظهور است به عاشورا و
قیام امام حسین (ع)، نگاه کنیم این حرکت هم شامل روشها و عبرتها بوده و هم شامل مسیر و
راه و هدف خواهد بود. پرداختن به عاشورا و قیام حسینی بدون نگاه به آینده و بدون توجه به
هدف آن، ابتر است و رسیدن به ظهور مهدی(عج) بدون برداشت و تغذیه از چشمه جوشان
کربلای حسینی محال. اینگونه است که مولایمان اباعبدالله الحسین (ع) می فرمایند: اگر من
مهدی (عج) را ببینم خدمتش خواهم کرد. و امام زمان (عج) می فرمایند: اگر کسی در عزای
جدم حسین بن علی (ع) بیاد تنهایی من بیفتد من برای او دعا می کنم.
شاید این پیام مولای ما باشد که می فرمایند: ای محبان من، ای کسانی که هر محرم در عزا و
مصیبت من و خاندان من، سیاه بر تن می کنید و بر سر و سینه می زنید. ای کسانی که در
عطش نصرت من هر صبح، عاشورا زمزمه می کنید و هر جمعه ندبه کنان، انتقام گیرنده
مرا فرا می خوانید. ای کسانی که زمزمه «اللهم اجعل محیای محیا محمد و ال محمد»، اشک
قنوت نمازتان است و تمنای «و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین» معراج سجودتان،
برخیزید و به کاروانیان من بپیوندید. ندای «هل من ناصر ینصرنی» مرا که از دروازه
ظهور، شما را فرا می خواند نمی شنوید؟!
باید گفت که کاروان حسینی در مسیر زمان، بسوی ظهور مهدی (عج) در حرکت است. قافله
سالارش امام حسین (ع) و سپه سالارش حضرت ابوالفضل (ع)، مسیر کاروان را بسوی امام
زمان (عج) نشان می دهند. هنوز هر شب عاشورا، امام حسین (ع) یاران خود را به خیمه
خویش فرا می خوانند و از بین آنان که« من کان باذلا فینا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه
فلیرحل معنا»، در صحیفه خود ثبت نام می کنند. هر سال محرم فضایی مهیا می شود، بهانه
ای برای امام (ع) که از بین خیل مشتاقان و محبان خود، آنانکه در تفکر و کلام و رفتار
شیعه اهل بیت (ع) هستند، را انتخاب کرده و برای سربازی مهدی(عج) گلچین کنند.
سربازانی که در همان فضای کاروان، تعلیم و تربیت حسینی شوند برای نصرت امام مهدی
(عج). کسانی که در بین تمام زیبائیهای دنیا و آنچه در آن است فقط و فقط امام (ع) را انتخاب
کرده اند آنان چه خوب اصحابی هستند برای نصرت امام زمان خویش.
مولا جان، یابن فاطمه، جان من به فدای شما، اگر همه روزها عاشورا و همه زمینها
کربلاست؛ پس کاروان شما نیز وجود دارد، شما ولایت می کنید، تعلیم و تربیت می کنید و
اذن میدان می دهید. راه رسیدن به کاروان شما چیست؟ آیا مرا نیز به کاروان خود راه
می دهید؟ ولایتم می کنید و اذن میدانم می دهید؟
یابن فاطمه، شما قبل از عزیمت بسوی عراق دستور دادید کاغذی آوردند و در آن کاغذ
نوشتید: « بسم الله الرحمن الرحیم این نوشته ای است از حسین بن علی به بنی هاشم؛ اما بعد
همانا هر کس به من ملحق شود به شهادت می رسد و هر کس از من کناره گیری کند
پیروزی نصیبش نخواهد شد. والسلام.» مگر ابن عباس از خویشان و نزدیکان شما نبود،
مگر محمد بن حنفیه فرزند امیرالمومنین (ع) و عبدالله شوهر حضرت زینب (س) نبودند.
مگر آنان همنشین شما نبودند؟ مگر آنان شاگردان کلام وحی و احادیث اهل بیت (ع) نبودند؟
پس چه چیز مانعشان شد از همراهی؟!
مولا جان می خواهم رفتاری چون جُون آن غلام سیاه شما داشته باشم. رفتار ابن عباس که با
نظرش و با توصیه به امام زمان خویش از قافله عاشورائیان باز ماند، در خون و فطرت من
نیست. مولا جان، احساسات من می گوید به شور و حماسه حسینی بپرداز و از آن بهره ها
بگیر ولی فطرتم می گوید؛« ان الحسین مصباح الهدی» ، به جنبه نوری امام حسین بپرداز
که تو را لطیف و هم سنخ با خوبان درگاه الهی می کند و به جنبه مصباح الهدایی امام (ع)
بپرداز که نتیجه اش هدایت است و نه جنبه هایی که نتیجه اش فقط شور و حماسه باشد.
مولا جان، من نمی خواهم از اکنون تا عاشورای سال دیگر، صرفاً دنبال مکانهایی باشم که
فقط شور حسینی در آن است، نمی خواهم به مکانهایی بروم که صرفاً مصائب تو و خاندان
تو را با آهنگ و موسیقی زیباتری می خوانند یا به میان عزادارانی بروم که حسینی بودن را
در طبل و سنج و علم بزرگتر جستجو می کنند، آنان که نورانیت تو را به ثمن بخس
می فروشند و در ازای آن فقط بخشش گناهان و گشایش امور خویش را می خرند. مولای من،
خاک قدوم محبان و عزاداران تو که محل فرود ملائک مقرب توست، توتیای چشمان ما.
اما آیا شما به همین مقدار رضایت دارید و ارتقاء و رشد را برای محبان خود نمی خواهید؟
آیا ما نیز باید به همین مقدار بسنده کنیم؟
مولا جان محضر شما کجاست؟ آن مکانی که بشود از نور هدایت و ولایت شما بیشتر بهره
برد، آنجا کجاست؟ مولا جان، به من یاد دادید که اگر می خواهم در کاروان شما راه داشته
باشم و در هنگامه رجعت در رکاب شما برای امام مهدی (عج) سربازی کنم باید ایمانیات،
صفات و رفتارهای کاروانیان شما را یاد بگیرم. باید چون جُون خاکسار آن حریم شوم، چون
علی اکبر (ع) روحم در فراغ شما ارباً اربا شود و چون ابوالفضل (ع) به دنبال اذن از امام
زمان خویش باشم. مولا جان مرا برای فرزندتان مهدی (عج) تربیت می کنید؟
کجایند آنان که در رکاب قائم آل محمد (عج) بپاخیزند و اسلام و تشیع اهلبیت (ع) را آنگونه
که مرضی خداوند است در آسمان و زمین پیاده کنند؟
خدایا شیعیان اهل بیت (ع) را در صحنه های آخرالزمان، پیروزی، سربلندی و سرافرازی
با عزت عطا فرما.
خدایا عوامل و زمینه های اقامه ظهور مهدی آل محمد (عج) را فراهم بفرما.
خدایا موانع ظهورش را برطرف ساز.
عاشورا و کربلا مربوط به تمام زمانها و تمام مکانهاست.
وقتی می گوئیم عاشورا، وقتی می شنویم کربلا مطمئناً منظورمان یک واقعه ای محدود به
یک زمان و مکان خاص نیست. انبیاء و رسل(ع) سالها قبل از وقوع حادثه کربلا به آن توجه
داشته و با پسر پیغمبرآخرالزمان و یارانش اُخت شده و بهره ها برده اند. اگر عاشورا مربوط
به یک ماجرای خاص باشد دیگر برای گذشتگان و آیندگان نخواهد بود. دیگر «کل یوم
عاشورا و کل ارض کربلا» معنی و مفهوم خود را از دست خواهد داد. لذا بیائیم عاشورا را
به گونه ای معنا کنیم که در همه زمانها و مکانها، به خصوص زمان و مکانی که در آن واقع
شده ایم بسیار کاربردی باشد. نگاهی که در آن هم روشها مطرح باشد و هم هدفها. برای
رسیدن به این منظر بیائیم پای صحبت مولایمان امام حسین(ع) بنشینیم.
امام حسین(ع) به یاورانشان می فرمایند: رسول الله (ص) به من فرمودند: « فرزندم تو
بسوی عراق سوق داده خواهی شد و آن سرزمینی است که به آن «عمورا» می گویند. تو در
آنجا به شهادت خواهی رسید و با تو گروهی از اصحابت که درد شمشیر را حس نمی کنند
نیز به شهادت خواهند رسید. آنگاه حضرت این آیه را تلاوت فرمودند: «یا نار کونی برداً و
سلاماً علی ابراهیم.» ما گفتیم: ای آتش بر ابراهیم سرد و سلامت و ایمن باش. نبرد برای تو
و آنان آرامبخش خواهد بود. بشارت باد بر شما.» به خدا سوگند اگر ما را بکشند ما به نزد
پیامبران باز خواهیم گشت. آنگاه آن اندازه که خدا بخواهد در آنجا درنگ خواهیم نمود. سپس
من اولین کسی هستم که زمین برای او شکافته می شود و خروجم همراه با خروج
امیرالمؤمنین(ع) وقیام قائم ما و زندگی رسول الله(ص) خواهد بود. سپس حضرت رسول الله
(ص) پرچمشان را به اهتزار در می آورند و آن پرچم را همراه با شمشیرشان
به امام زمان(عج) می دهند...
*****
همه جا کربلاست
باز فریاد " هل من ناصر ینصرنی " در آسمان تاریک، بر درب زمین خفته می کوبد و دم به
دم شدتش افزون می گردد، چون خورشید صبح که پرتوهایش مجال خواب را از چشمان
خفته گرفته و همه را معطوف روشنی خود کرده است و حرکتی عظیم در سراسر وجود زمین
خاموش به راه می اندازد وحال نسیم صبح صدای کاروان " من کان باذلا فینا مهجته و
موطنا علی لقاءالله نفسه فلیرحل معنا " را در گوشها می نوازد و فریاد لبیک همه جا طنین
انداز می شود ولی فقط لبیک فطرت از اعماق وجود است که به ایمانش جامه عمل
می بخشد. انگار طالوت (ع) قوم خود را به سرزمین امتحان رسانده است و کفی آب را
معیار معیت کاروانش می داند.
دگر بار کاروان نوح (ع) به چراغ هدایت در کشتی نجات دل سپرده اند و بر امواج مهلک به
سمت چشمه حیات رهسپارند و صدایی زیبا و دلنشین از حرکت کشتی به روی امواج
در تمام زمان ها و مکان ها می پیچد که " کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ".
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر حسین. سلام بر کاروانیان حسین. سلام بر کربلای حسین و سلام بر عاشورای
حسین. سلامی به پهنای آسمانها و زمین و به وسعت تمام زمانها و مکانها. سلامی از ازل،
از حنجره پاک طینتان دهر تا انتهای ابدی.
سیاهی عزا و مصیبت، سرخی حماسه و شهادت، سبزی مسیر و نهایت و آبی آب فرات در
ماجرای عظیم و عجیب کربلا هر یک تاثیرات مثبت خود را بر وجود شیعیان و محبان
امام حسین (ع) و تمام انسانهای تشنه حقیقت می گذارد.
*****
انواع منظر نسبت به ماجرای عاشورا:
انتفاع و بهره هر شخص بستگی به نوع منظر و ایمانیات او نسبت به ماجرای امام حسین(ع)
دارد. یکی امام حسین(ع) را شخصی عدالت خواه و شجاع می بیند که برای برانداختن بنای
ظلم یزید قیام می کند. دیگری امام حسین(ع) را مطیع و مامور خدا می داند که به ناچار باید
راه شهادت را پیموده و به خاطر مقتضیات زمان و مکان به دلخراشترین وضعیت، خود و
یاورانش به شهادت برسند. آن یکی تفکر مسیحیان را عقیده خود کرده که عیسی(ع) به
صلیب کشیده شد به خاطر گناه امتش. می گویند غرق گناهیم ولی امام حسین(ع) با کوچکترین
بهانه گناهان ما را پاک می کند...
یکی اخلاق و احساسات عاشورائیان برایش جلب توجه می کند و دیگری صفات و روحیات.
زینب(س) این تعلیم و تربیت شده مکتب حسینی، که رشد و رفعت، ولایت و نعمات کاروان
حسینی را می بیند. با نگاهی متفاوت به عاشورا نگاه می کند، لذا در جواب سوال آن ملعون
که کربلا را چگونه دیدی؟ می فرمایند: «ما رایتُ اِلا جَمِیلاً.»
منظر اقوم و احسن کدام است؟
« فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه». عاشورا سراسر حسن است. ولی از میان
این همه مقولات و موضوعات حسنه، احسن کدام است؟ آیا رشادت ها، شهامت ها و شهادت
ها؟ آیا اخلاقیات و صفات و فطریات؟ و یا تعالیم، تربیت ها، مسیرها و هدف ها؟ کدام احسن
است؟ تصویری که از عاشورا و درسهای آن در وجود یک جوان شیعه نقش می بندد باید
تصویری منطقی و در کمال حسن باشد نه تصویری ناهماهنگ و غیر منطقی.
انسان را در دغدغه هایش باید شناخت.
رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را بخواهیم بشناسیم باید در خطبه غدیریه
بشناسیم. خطبه غدیریه یعنی : امامت، ولایت، اهل بیت علیهم السلام،
امام زمان عجل الله تعالی فرجه.
راستی چقدر دغدغه های حضرت رسول صلی الله علیه و آله را می شناسیم و
چقدردغدغه های ایشان دغدغه ما هم هست؟!
عید غدیر روز میثاق با ولایت است ، در دنیا چقدر به میثاقمان بر ولایت
علی بن ابیطالب علیه السلام اهتمام داریم؟!
اصلاح مسیر از مهمترین موضوعات در عید غدیر است. رسو ل الله صلی الله علیه
و آله و سلم اصرار دارند همراه با ولایت حرکت کنیم :
الْمُتَقَدِّمُ لَهُمْ مارِقٌ، وَالْمُتَاَخِّرُ عَنْهُمْ زاهِقٌ.
هر که بر ایشان تقدم جوید از دین بیرون رفته و کسى که از ایشان عقب ماند
به نابودى گراید.
خدایا، ای کسی که همه چیز فقط از آن توست و فقط توسط تو اداره می شود و هیچ شریکی
نداری. نعمات تو برایم جلب توجه می کند، خودت نیز. چه صحیح و چه زیباست خدایی ات.
چقدر زیبا خدایی می کنی، چه دلنشین عطا می کنی، چه خوب اداره می کنی و چقدر جالب
است که همه چیز را به سوی کمال اُخروی سوق می دهی.
خدایا وقتی به خدایی تو فکر می کنم، شرم می کنم که خودم را به تو نسپارم؛ و زمانی که به
نعمات تو می نگرم، نمی توانم متحیرانه شکر نعمت ننمایم.
خدایا تو را دوست دارم، تو را قبول دارم. تو خدای من هستی و همه خیراتت را از طریق
مجاری نعماتت که اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) هستند جاری می کنی.
خدایا نعمات زیادی را بدون اینکه مستحق آنها باشم به من عطا کرده ای.
خدایا تو را شکر می کنم.
خدایا من یک مسلمان هستم؛ دوست دارم قرآنی باشم، دوست دارم پیرو عترت رسول تو(ص)
باشم، دوست دارم چارچوبه فکرم را از تو بگیرم تا در فهم نظام تو ورود صحیحی داشته
باشم. نمی خواهم برای خود خیال بافی کنم تا با ذهنیت ساخته خود به جهان خدایی تو وارد
شوم، زیرا در آن صورت ذهنیت من یک چیز است و نظام تو درعالم چیزی دیگر.
خدایا دوست دارم از منظر تو ببینم، تا ببینم آنطور که تو می بینی. دوست دارم خواست
خود را کنار بزنم تا خواست تو در من جاری باشد و بخواهم آنچه را که تو بخواهی.
خدایا دوست دارم به سوی تو اوج بگیرم، بیشتر در معرض تو قرار بگیرم تا آن موقع که
تکلم می کنی من ظرف کلام تو باشم و همراه کلام تو رهسپار اعماق شوم.
خدایا دوست دارم کلمه ای از کلام تو باشم و تو به وسیله ی من احقاق حق کنی. خدایا دوست
دارم آنطور که تو گفته ای حجاب های عمقی را کنار بزنم تا مجرای نور تو دراعماق باشم.
خدایا دوست دارم بدانم که برنامه تو برای آینده چیست؟ آن را دقیقا درک کنم، زیبایی هایش
را دیده و خواص آن را دریابم تا هم لذت ببرم و هم جزو لشگریان تو باشم و عامل برپایی
برنامه تو گردم. خدایا تو را شکر می کنم که در زمانه مهدی (عج) و بر دین مهدی (عج) که
همان دین جدش رسول الله (ص) هست قرارم دادی، و از بین مقولات مربوط به مهدی (عج)
نه تاریخچه او برایم جلب توجه می کند و نه دنبال ارتباط جسمی و یا روحی با او هستم؛
(هرچند که مشتاقرویت او هستم) و نه چنینم که بنشینم و در انتظار او گریسته و دعا کنم!
بلکه دغدغه ی مرا دنبال اصلاح خود و اصلاح عالَم بودن قرار داده ای، یعنی همان چیزی
را که دغدغه ی رسولان گرامی ات (علیهم السلام) قرار دادی؛
آنجا که ابراهیم (ع) فرمود:« رَبِّ هَب لی حُکما و اَلحِقنی بِالصّالحین۱» و نیز سلیمان (ع)
می فرماید:« ربِّ اوزعنی ان اشکر نِعمتک الّتی انعمت علیَّ و علی والدیَّ و ان اعمل صالحا
ترضاهُ وادخلنی برحمتک فی عِبادک الصّالحین ۲»
خدایا می خواهم در پیشگاه ولی تو در عالَم، فضای ظهور او و نیز زندگی با او در بعد از
ظهور را به جمع مشتاقان او و عقلا عرضه نمایم.
خدایا دستم را بگیر و نصرتم کن.
زبان و نوشتار و همه ی وجودم را بر صراط المسقیم خودت قرار ده و مگذار که از
صراط تو منحرف شوم و نیز نگذار که مورد غضب تو قرارگیرم.
خداوندا توفیقم عطا کن که در پرتو حاکمیت ولایت فقیه و در راستای فرمایش رهبر معظم
انقلاب مبنی بر نهضت نرم افزاری و نیز در ادامه سیر تبیین مهدویت توسط علمای هزار و
چهار صد سال قبل، به پیشبرد مباحث مربوط به آخرالزمان پرداخته و این بخش از جبهه ی
انسانیت را رونق و ارتقا دهم.
خدایا توفیقاتم را در این مهم بیشتر کن، و از آن مهم تر اینکه در آمدن مهدی (عج) و اصلاح
عالَم و آدم توسط ایشان بسیار تعجیل فرما.
-------
۱- ترجمه:« پروردگار من، به من حکم هبه کن و مرا به صالحین ملحق کن.» سوره شعرا آیه ۸۳
۲- ترجمه:« پروردگار من، به من الهام کردی که شکر نعمت تو را بکنم، نعمتی را که بر من و بر والدینم
جاری کردی، و {توفیقم عطا کن} عمل صالحی انجام دهم که تو راضی باشی؛ و مرا با رحمت خودت در عباد
صالح خودت وارد کن.» سوره نمل آیه ۱۹
امروز ۱۳ آبان است. ۱۳ آبان خاطرات زیادی را در خود جای داده است که تسخیر لانه
جاسوسی آمریکا یکی از مهمترین آنهاست. از دانشجویانی که در تسخیر لانه جاسوسی
حضور داشتند، عده ای شهید شدند و باقی را خدا داناست که کدامیک پا جا پای شهیدان
گذارده اند و کدامشان پا روی خون آنها؟!!
اجر آنها که درد دین دارند، رضای خدا را می طلبند و پیروی از امام (ره) را در بیعت رهبر
معظم انقلاب می دانند با مولایمان امام زمان (عج) باد؛ که او بهترین پاداش دهندگان است.
از آثار به جای مانده از دانشجویان شهید، قطعه ای از شهید مهدی رجب بیگی را با هم
می خوانیم : " ... و به قول معروف شده بازار مسگرها... آیا زمان آن نرسیده که به خاطر
«خدا» و اگر قبول ندارید به خاطر «خلق» و اگر باز هم قبول ندارید به خاطر «خودتان»
کمی به «خویش» بیاندیشید؟ آیا قبول ندارید که تنها با دو بال علم و اخلاق، تخصص و تعهد
می توان مملکت را از حلقوم آنها که همه چیز را غارت می کنند نجات داد؟ آیا از راه
تحریک و تخطئه و ناسزا می توان به جایی رسید؟ آیا آنهایی که پند می دهند خودشان هم
عمل می کنند؟ فکر نمی کنید بهتر باشد من ها را دور بریزیم؟ آیا بهتر نیست که در روش
هایمان تجدید نظر کنیم؟ با شما هستم؛ شما که وزیر بودید و حالا به تزویر رو آوردید ؛
و شما که وکیل بودید و کیل تان نا میزان است و شما که به شورا، پورا می گفتید و حالا
شورشی شده اید و شما که لنگ لنگان راه می رفتید و حالا پشت پا می اندازید و شما که
آخوند هستید و ضد آخوند شده اید و شما که چپ هستید و سر از راست در آورده اید...
بیایید به جای جار و جنجال کردن و توی روزنامه ها گرد و خاک راه انداختن، چند روزی
هم به صراط اخلاق انسانی راه برویم تا مردم در هوای پاک آرامش سره را از ناسره
تشخیص دهند. آیا زمان آن نرسیده است که دیگر سر خودمان لااقل کلاه نگذاریم؟ به خود
آیید که فردا خیلی دیر است و پشیمان می شوید؛ به خود آیید. ذکر این نکته را ضروری
می دانم که به گمان حقیر آنچه که دنیای امروز در پی آن سرش به سنگ غرب و شرق
خورده است و اومانیستها و اگزیستانسیالیستها و عارفان و زاهدان و کاشفان عجز خود را از
یافتنش اعلام داشته اند، یعنی انسان کامل؛ اینک نمونه اش اینجاست. آری او امام است.
به خود آیید و اگر هم نمی توانید یا نمی خواهید یا دوست ندارید که به لحاظ ایدئولوژیک
سیاسی مقلد، مرید یا هوادارش باشید؛ حتی برای یک آزمایش چند روزه در رفتار و اخلاق
فردی و اجتماعی پیروش باشید تا رستگار شوید که این نه تنها درمان درد امروز جامعه ما
که علاج درد مردم هر روز جهان است."
چند روزی از نیمه شعبان سال ۱۳۸۴ می گذشت؛ ایامی که در آرزوی رسیدنش لحظه
شماری می کردیم. سالهای سال، نیمه شعبان را به جشن و شادی می گذراندیم و امسال نیز
گذشت و دیدار یار میسر نشد. هر سال که می گذشت و ثمری از جشن و سرورمان عاید
نمی شد چشم به راه سال دیگری می شدیم؛ ولی این بار دور هم جمع شدیم تا برای سوالی که
در دل داشتیم جوابی جستجو کنیم. سوالی که تا آن زمان بسیار از خود پرسیده بودیم:
مولاجان چرا نمی آیی؟
در اندیشه بودیم که آیا می شود مردی از قافله نور بیاید و دست ما را بگیرد و ما را در برش
بنشاند تا شرح این سالهای انتظار بی ثمر را و شرح سوز فراق را برایش باز گو کنیم و
جویا شویم که مولا چرا با این همه شور و شوق و عشق، انتظار ما را ثمری نیست؟ و این
سخن دل همه در آن دل شب بود که از زبان یکی از دوستان بیان گردید و همه مشتاق پاسخ
آن. این را می شد از چشم های دوستان فهمید. ناگهان سکوت شکست؛ یکی پرسید: اگر آقا
بگویند ای جوان چگونه انتظار کشیده ای؟ چه جوابی می دهیم؟! این سوال ما را به سخن
واداشت و هرکس جوابی داد. یکی گفت: ما صبحهای جمعه به عشق مهدی موعود (عج)
دعای ندبه می خوانیم، هر صبح دعای عهد می خوانیم و شبهای چهارشنبه به جمکران رفته
و نماز مولایمان را می خوانیم. دیگری گفت: ایام نیمه شعبان را جشن می گیریم و شهر را
آذین می بندیم و شادی و سرور به پا می داریم. دوست دیگری گفت: بزرگانمان هزاران دفتر
و کتاب و ورق در وصف مولایمان نوشته اند و سروده اند و عاشقانه برای امامشان کار
می کنند. و من گفتم: دیگر چه باید می کردیم؟! چگونه است که انتظار ما را ثمری نیست؟
هزاران بار خوانده ایم: " دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد نیامدی!" تمام کوچه های شهر
نجوای یا مولا ادرکنی است، اما او نمی آید! چرا؟ چرا در دام ددان و شیاطین گرفتاریم و آن
مولا نمی آید؟! و این سخنان ادامه پیدا کرد...
ما در آن شب عهد کردیم که عزم خود را جزم کنیم و به جای نشستن و چشم دوختن، به پا
خیزیم و روانه شویم تا شاید بفهمیم جفای گذشتگان در مورد امام (ع) چه بود؟ چه کردیم که
محروم شدیم؟ و چه باید بکنیم تا او را بجوییم؟ با کدام برنامه بسوی ظهورش بشتابیم؟ و
چگونه باید باشیم تا انتظار ما را جز وصل ثمری نباشد؟! و این آغازی شد برای منادیان
ظهور. منادیان ظهور بنا دارند حجت خدا را صدا زنند؛ ظهور را فریاد کنند و راه به سوی
ظهور را تبلیغ نمایند. اما نه آن گونه که من می گویم و نه آن گونه که ما می گوییم. نه آن
گونه که نفس می گوید و نه آن گونه که یهود و نصاری می گویند. بلکه آن گونه که کتاب الله
می گوید و آن گونه که عترت (ع) تاویل می کنند.
دستهای منادیان ظهور خالی است و متاعمان ناچیز و بی قدر؛ ولی چشم هایمان به تصدق
مولایمان دوخته شده است و آینده ای روشن را آرزو می کنیم. که آینده ی اسلام بهشت ظهور
است در معیت امام زمان (عج).
